از سیاهی ها کسل شد٬شب سر شبگیر کرد
حس سبزی هم مرا از خواب شیرین سیر کرد
از دل شب٬ صبح سر زد با شکوهی بی نظیر
کل مخلوقات را وادار بر تکبیر کرد
جمعه ای دیگر بیامد٬ طبق عادت باز هم
روز های هفته ای را پشت هم زنجیر کرد
لحظه ها دنبال هم رفتند ٬ساعتها گذشت
جای صبح و ظهر هم با یکدگر تغییر کرد
ظهر با خود التهابی داشت اما ناگهان
آسمانی ارغوانی عصر را تصویر کرد
راستی باد وزان آیا تو می دانی چه کس
عصرهای جمعه ها را این چنین دلگیر کرد؟
در خیالم پرسشی کردم من از باد وزان
باد هم هو هو کنان این ناله را تقریر کرد
جمعه از مهدی بسی تعجیل می خواهدولی...
عصر آمد٬ صاحب این روز گویی دیر کرد
این غمالودین غروب جمعه طی شد٬ باد هم
بغض من را در میان اشک ها تفسیر کرد